X
تبلیغات
نماشا
رایتل

لبخندستان شهروندان

این وبلاگ درتمام مسائل لطیفه ُ خنده ُ سرگرمی ُنکته های پند آموز و... فعالیت دارد
چهارشنبه 19 مهر‌ماه سال 1391

باز هم از ملا :

  

 

 

 

 

باز هم از ملا :

 

کفش:

 

ملانصرالدین برای خرید کفش نو راهی شهر شد.

در راسته ی کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها

وجود داشت که او می توانست هر کدام را که

می خواهد انتخاب کند. فروشنده حتی چند

 

جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه

 کفش دلخواهش داشته باشدملا یکی یکی کفش ها را

امتحان کرد، اما هیچ کدام را باب میلش نیافت هر کدام

 را که می پوشید ایرادی بر آن وارد می کرد. بیش از ده

جفت کفش دور و بر ملا چیده شده بود و فرشنده با صبر

وحوصله ی هر چه تمام به کار خود ادامه می داد. ملا دیگر

 داشت از خریدن کفش ناامید می شد که ناگهان متوجه ی

یک جفت کفش زیبا شد. آنهارا پوشید. دید کفش ها درست

اندازه ی پایش هستند. چند قدمی در مغازه راه رفت و

احساس رضایت کرد. بالاخره تصمیم خود را گرفت.

می دانست که باید این کفشها را بخرد.از فروشنده پرسید:

قیمت این یک جفت کفش چقدراست؟

فروشنده جواب داد: این کفش ها، قیمتی ندارند.

ملاگفت: چه طور چنین چیزی ممکن است.

مرا مسخره می کنی؟

فروشنده گفت: ابدا، این کفش ها واقعا قیمتی ندارند،

چون کفش های خودت است که هنگام وارد شدن به

مغازه به پا داشتی....