X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

لبخندستان شهروندان

این وبلاگ درتمام مسائل لطیفه ُ خنده ُ سرگرمی ُنکته های پند آموز و... فعالیت دارد
چهارشنبه 15 آذر‌ماه سال 1391

باز هم بخندیم

 

 

 

 

 

 

 

پیرمرد و عزرائیل :

 

یه روز یه پیرمردی عزرائیل رو می بینه که داره از دور میادطرفش.
 
 ازترس جونش فرارمی کنه می ره داخل یه مهد کودک کنار بچه ها
 
می شینه شروع می کنه به بیسکویت خوردن.

عزرائیل میادپیشش ومیگه:
 
داری چیکار می کنی؟

 
پیرمرد با صدای بچه گانه میگه: دارم قاقا میخورم.
 
عزرئیل میگه: پس قاقاتو بخور بریم دَدَر.
 
 
+++++++++++++++++++++++++++
 
 
.